X
تبلیغات
شهید همت
شهید همت
  وبلاگ شهيد همـــت



با عرض سلام خدمت كاربران گرامي، به اطلاع مي رساند جهت آگاهي از بروز رساني وبلاگ شهيد همـــت و ديگر خدمات پيامكي شماره همراه خود را در قسمت نظرا ت خصوصي ثبت كرده و از اين خدمات بهره مند گرديد.
|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 گردان ابوالفضل العباس

1240071_397001580425785_1287052828_a.jpg

از گردان ابوالفضل العباس حمایت کنید

http://gordan-ab.blogfa.com

https://www.facebook.com/396578007134809

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
  "عمليات والفجر۳" فتح‌الفتوحی از جنس حاج همت

عمليات والفجر۳ به رغم همه مشكلات و موانع پيش روي رزمندگان اسلام، پيروزمندانه به سرانجام رسيد.

هفتم مرداد ۱۳۶۲ عملیات والفجر ۳ با رمز «یا الله» در منطقه غرب کشور آغاز شد. ارتش عراق پس از شکست در عملیات بیت‌المقدس و عقب‌نشینی سراسری خود، همچنان ارتفاعات مهم مرزی را در اختیار داشت و به این ترتیب چند شهر مرزی همچون مهران زیر دید و تیر دشمن بود.


عملیات والفجر ۳ با همت سپاه پاسداران به منظور آزادسازی شهر مهران با همراهی ۳ لشگر، ۲ تیپ و یک تیپ زرهی، یک گردان پیاده، ارتش آغاز شد.

این عملیات با طراحی و فرماندهی مشترک و مشارکت ۲۶ گردان سپاه و هفت گردان ارتش در ساعت ۲۳ مورخه ۱۳۶۲.۵.۷ با رمز یا الله در سه محور آغاز شد.

سابقه نظامی منطقه و نحوه اشغال مهران

قبل از هجوم سراسری ارتش عراق به سرزمین ایران اسلامی از فروردین ۱۳۵۹ به طور متناوب شهر مهران و حومه آن با خمپاره و توپخانه هدف حمله قرار می‌گرفت. در آن هنگام شهر مهران و ۱۵ روستای اطراف آن حدود ۱۷۶۰۰۰ نفر جمعیت داشت، اما پس از مداومت و شدت نسبی حملات دشمن، از اردیبهشت ۱۳۵۹ تخلیه شهر به تدریج شروع شد. به مرور زمان به دلیل خالی شدن شهر از سکنه و تحرکات نیروهای دشمن در نقاط مختلف مرز، واحدهایی از تیپ اسلام‌آباد (ارتش) برای حفظ و تأمین منطقه اعزام شدند.

پس از استقرار نیروهای تیپ اسلام‌آباد در خط مرزی این منطقه و اجرای آتش متقابل (هر چند ضعیف) علیه دشمن، آتش عراق قطع شد و مردم به شهر بازگشتند. بعد از مدتی تیپ ۸۴ خرم‌آباد جایگزین یگان قبلی در منطقه گردید. مدتی از استقرار این یگان نگذشته بود که آتش دشمن مجدداً آغاز گشت و به تدریج به آتش دو طرفه مبدل شد.

در تاریخ بیستم شهریور ماه ۱۳۵۹ ارتش عراق میمک را اشغال کرد و هم‌زمان شهر مهران را زیر آتش توپخانه قرار داد و به تدریج آتش خود را تشدید کرد. هفت روز بعد دشمن یک درگیری در پاسگاه‌های زالوآب و رضاآباد ایجاد کرد و نهایتاً عقب رفت اما مجدداً در ۱۳۵۹.۶.۲۹ یک ستون نظامی از نیروهای دشمن که از طرف شهر زرباطیه به طرف پاسگاه دراجی و ارتفاعات ۳۰۳ حرکت کرده بودند، در این منطقه مستقر شدند. هم‌زمان با هجوم سراسری در ۳۱ شهریور همان سال نیروهای عراق از چند محور به خاک جمهوری اسلامی حمله نمودند و ضمن درگیری و تصرف پاسگاه‌های بهرام‌آباد و فرخ‌آباد به طرف شهر حرکت کردند. نیروهای نظامی خودی نیز با به جای گذاشتن تجهیزات خود عقب‌نشینی کردند.

 

ارتش عراق در ادامه حملات خود، در تاریخ ۱۳۵۹.۷.۱۲ درحالی‌که تعدادی از مردم هنوز در مهران بودند وارد این شهر شد. سرانجام نیروهای عراقی ارتفاعات شمالی (کوه‌گچ، زالوآب، کولک، زیل) و ارتفاعات جنوبی (قلاویزان، حمرین) و ارتفاعات شرقی (چکه‌موسی، چکه‌قمر، گره‌بور) و شهر مهران را تصرف کردند و در آنجا مستقر شدند.

بعد از آزادی خرمشهر با همت رزمندگان اسلام، ارتش عراق از اکثر مناطق اشغالی باقی‌مانده عملیات بیت‌المقدس و نیز شهر مهران و ارتفاعات مزبور عقب‌نشینی کرد و روی ارتفاعات شمالی و جنوبی شهر مهران در داخل خاک ایران مستقر شد.

بدین ترتیب اولین اشغال مهران پایان یافت، امّا این منطقه همچنان زیر دید و تیر دشمن بود و شهر وضع عادی نداشت و در حالی که تقریباً به طور مداوم آماج آتش خمپاره عراقی‌ها بود، از برخی منازل حومه آن به عنوان پایگاه‌های تدارکاتی و پشتیبانی دیگر مقرهای نظامی استفاده می‌شد.

موقعیت منطقه

در منطقه دشت مهران، دو رشته ارتفاعات وجود دارد: در شمال، ارتفاعات زالوآب و کانی سخت و نمه کلان بو واقع است که قسمت عمده آن در خاک ایران قرار دارد. در جنوب نیز ارتفاعات قلاویزان واقع است که مرز ایران و عراق را مشخص می‌سازد. بین دو ارتفاع یاد شده، دشت مهران و دشت ورمهراز و زرباطیه عراق قرار دارد.

در قسمتی از ارتفاعات زالوآب و کانی سخت، مرز مشترک ایران و عراق است که در سمت غربی آن، ارتفاعات نمه کلان بو با قللی بیش از ۲۰۰ متر و کمتر از ۴۰۰ متر ارتفاع واقع است. هم چنین، ارتفاعات زالوآب، که دارای تپه‌هایی به ارتفاع ۳۴۰، ۳۲۵، ۳۴۳ و ۳۱۰ می‌باشد، در سمت شرق نمه کلان بو قرار دارد و مهم‌ترین قله آن معروف به کله قندی دارای ۳۶۳ متر ارتفاع است.

تنگه کناپنجم در امتداد جاده مهران ایلام و در شمال شرقی مهران واقع است که به منزله گلوگاه ورود به دشت مهران از طرف ایلام محسوب می‌شود و ارتفاعات کله قندی بر این تنگه تسلط کامل دارد.

شرح عملیات

عملیات در ساعت ۲۳ مورخ ۱۳۶۲.۵.۷ با رمز «یا الله» آغاز شد. در محور شمالی عملیات، ارتفاعات نمه کلان بو- به غیر از ارتفاع ۲۷۰ معروف به کله قندی – تصرف و تأمین شد و ارتفاعات زالوآب به همراه ارتفاع ۲۷۰ به محاصره درآمد.

در محور میانی (دشت مهران)، رزمندگان خودی با پشت سر گذاردن جاده مهران ایلام، از پاسگاه دوراجی تا فرخ آباد را تأمین کردند.
 

در محور جنوبی، به رغم موفقیت‌های چشمگیر اولیه، از آن جا که فرصت لازم برای احداث خاکریز از یال قلاویزان به سمت فیروزآباد و از آن جا به فرخ آباد به دست نیامد، تصرف اهداف این محور در مرحله اول عملیات کامل نشد؛ لیکن در مرحله بعد این نقیصه مرتفع شد.

به این ترتیب، تنها محوری که تصرف اهداف موجود در آن ناتمام مانده بود، محور شمالی بود. نیروهای دشمن که در ارتفاعات زالوآب و کله قندی در محاصره بودند، یازده شبانه روز مقاومت کردند، دشمن تلاش فراوانی می‌کرد تا به هر نحو ممکن این ارتفاعات به ویژه کله قندی را از محاصره خارج کند. مضافاً به این که می‌کوشید خط پدافندی نیروهای ایران را در دوراجی شکسته و سپس با جناح چپ خود الحاق کند.

اگرچه نیروهای خودی با مقاومت بسیار تلاش دشمن را در دوراجی و نمه کلان بو خنثی کردند، لیکن نیروهای عراقی همچنان در ارتفاعات زالوآب و کله قندی مستقر بودند. نهایتاً در سحرگاه ۱۳۶۲.۵.۱۸ فرمانده لشکر ۲۷ (حاج محمد ابراهیم همت) با یک گردان وارد عمل شد و مقاومت نیروهای عراقی مستقر در ارتفاع مذکور را در هم شکست.


استعداد دشمن

قوای دشمن بعثی در مقابله با لشکر ایمان و جهاد و شهادت تا بن دندان مسلح بودند و از جمله این تسلیحات و ادوات برای سرکوب رزمندگان اسلام در این عملیات به شرح زیر بود:

- تیپ‌های ۵۰۶، ۴۱۷، ۴۲۰، ۵۰۲، ۴۲۴، ۱۸، ۳۸، ۴۸ و ۵۰۳ پیاده.

- تیپ‌های ۳۷ و ۷۰ زرهی.

- تیپ ۴ گارد مرزی.

- تیپ ۴ پیاده کوهستانی.

- گردان‌های کماندویی المثنی، مدلول، بلال و حدیبه.

- گردان ۹ مکانیزه تابع لشکر ۲ پیاده کوهستانی.

- گردان ۷ تانک تابع لشکر ۲ پیاده کوهستانی.

- گردان ۱ موشک ضد تانک.

- گردان‌های ۵۳، ۲۴۰ و ۶۳۹ توپخانه و آتشبار خمپاره ۱۲۰ .

سازمان رزم خودی

فرماندهی عملیات را قرارگاه نجف اشرف برعهده داشت و یگان‌های تحت امر این قرارگاه نیز عبارت بودند از:

الف) سپاه پاسداران:

- لشکر ۴۱ ثارالله با استعداد ۶ گردان.

- لشکر ۵ نصر با استعداد ۷ گردان پیاده.

- لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) با استعداد ۱ گردان پیاده.

- لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب (ع) با استعداد ۳ گردان پیاده.

- تیپ مستقل ۲۱ امام رضا (ع) با استعداد ۵ گردان پیاده.

- تیپ مستقل ۱۱ امیرالمؤمنین (ع) با استعداد ۲ گردان پیاده.

- تیپ مستقل ۵ رمضان با استعداد ۱ گردان تانک و ۱ گردان مکانیزه.

ب) ارتش جمهوری اسلامی:

- تیپ ۴ زرهی از لشکر ۲۱ حمزه.

- تیپ ۴۰ سراب (پیاده).

- تیپ ۸۴ خرم آباد با استعداد دو گروهان پیاده یک گروهان تانک.

توپخانه:

سپاه : ۴ آتشبار.

ارتش: ۹ آتشبار.


طرح عملیات

با توجه به مختصات جغرافیایی منطقه و اهمیت استراتژیک آن، عملیات به ترتیب در سه محور زالوآب و نمه کلان بو دشت مهران قلاویزان طراحی شد. رزمندگان می‌بایست پس از تأمین اهداف مورد نظر و در صورت مناسب بودن وضعیت پایگاه های دشمن، در شرق رودخانه کنجاپنجم مستقر شوند. در غیر این صورت، با احداث خاکریز در پشت رودخانه پدافند شود.

نتایج عملیات

عمليات والفجر۳ به رغم همه مشكلات و موانع پيش روي رزمندگان اسلام، پيروزمندانه به سرانجام رسيد و دستاوردهاي زير را مرهون ايثار و فداكاري هاي رزمندگان سپاه اسلام و سربازان امام خميني(ره) است .
- آزادسازی دو جاده ایلام – مهران – دهلران.

- آزادسازی ارتفاعات زالوآب و نمه کلان بو.

- آزادسازی دشت مهران.

- برقراری ارتباط جبهه های میانی و جنوبی از طریق دو جاده فوق‌الذکر.

- کشته و زخمی شدن بیش از ده هزار تن از نیروهای دشمن.

- به اسارت درآمدن ۵۰۹ تن از نیروهای دشمن.

- ساقط شدن ۶ هلی‌کوپتر دشمن.

- انهدام بیش از ۲۰۰ تانک و نفربر.

- انهدام بیش از ۲۰۰ خودرو حامل نفرات و یا مهمات.

- انهدام بیش از ۲۰ انبار مهمات.

- انهدام بیش از ۱۰۰ خودرو حامل نفرات و یا مهمات.

- انهدام بیش از ۲۰ انبار مهمات.

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
  خون شحاته مرسی را سرنگون کرد
رهبر حزب " الستور " مصر کشته شدن شهید حسن شحاته به دست هواداران رئیس جمهوری معزول مصر را یکی از عوامل اصلی سرنگونی وی و جماعت اخوان المسلمین دانست.


به نقل از تسنیم، محمد البرادعی رهبر حزب " الدستور " مصر و از رهبران برجسته جبهه نجات ملی مصر که رهبری جریان سرنگونی محمد مرسی رئیس جمهوری مصر را برعهده داشت گفت: خون شهید علامه شیخ حسن شحاته و یاران شیعه اش که در مصر ریخته شد باعث سرنگونی رژیم مرسی وجماعت اخوان المسلمین شده است. البرادعی گفت: شهادت شحاته همچون زلزله ای زمین زیر پای اخوان المسلمین و مرسی را به لرزه در آورده است و آنها را این خون سرنگون کرد.
 
دکتر محمد البرادعی در ادامه سخنانش با خبرگزاری رویترز که تمام خبرگزاری های مصری و خارجی آن را پوشش خبری داده اند افزود: جنایت هولناکی که در حق شهید شحاته روی داد باعث شد خون وی نزد پروردگار متعال از جایگاه با عزتی برخوردار شود وبه مثابه زلزله ای در زیر پای مرسی و جماعت اخوان المسلمین همه چیز را زیر پایشان به لرزه در اورد. البرادعی که در قاهره با این خبرگزاری سخن می گفت افزود: من با این شیخ عالی قدر که نمی شناختمش اظهار همدردی می کنم اما شیوه هولناک شهادتش باعث آن شده است تا نزد پروردگار عالم از جایگاه عالی برخوردار باشد.

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 حمید علیمی در سوریه

حمید علیمی در سوریه


طبق برخی اخبار، حمید علیمی مداح اهل بیت (ع) به سوریه رفته است.


به گزارش ایسنا به نقل از پارسینه، متن و عکس‌های زیر منتسب به اوست:

راجع به اومدنم به سوریه یه توضیح میدم؛ والله قسم من از طرف هیچ مرجعی یا شخصی به سوریه نیومدم. حدود 20 روز تلاش کردم تا خودم رو به اینجا رسوندم.

پروازهای ایران به دمشق اکثرا کنسل شده و من از طریق کشور دیگه‌ای وارد سوریه شدم. کاری به دولتش ندارم. به شوق حرمی اومدم که هر خشت اون ریشه عمر حسینی‌هاست.

عمری گفتم یالیتنا کنا معک و حالا وقتشه که این حرف رو ثابت کنم.

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
  قتل یکی از رهبران شیعه در مصر

قتل یکی از رهبران شیعه در مصر


سفیر مصر باید از ایران اخراج گردد.

وهابیون و سلفی های افراطی مصر شامگاه دیروز "شیخ حسن شحاته" را به همراه سه تن دیگر از پیروان اهل بیت (ع) از جمله برادر این عالم بزرگ را به قتل رساندند.
منابع رسانه ای مصری تأکید کردند، گروههای افراطی با اجیر کردن عده ای چماقدار و اراذل و اوباش، از آنها خواستند با حمله به مراسم جشن پیروان اهل بیت (ع) به مناسبت میلاد امام زمان (عج) در روستای «زاوية أبومسلم» در منطقه هرم در استان "الجيزة" نزدیک قاهره، حاضران در این مراسم را به قتل برسانند.

در نتیجه این اوامر و تحریک اهالی منطقه علیه پیروان اهل بیت (ع)، چماقداران با حمله به منزلی که مراسم جشن در آن برگزار شده بود چهار نفر از جمله شیخ حسن شحاته رهبر معنوی شیعیان مصر و برادرش را به همراه دو تن دیگر با سلاح سرد به قتل رساندند؛ و بقیه حاضران در این مراسم را نیز به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند. مهاجمان سپس آن خانه را به آتش کشیدند.
منابع بیمارستانی مصر علت فوت این افراد را ضربات چماق و سنگ و سلاح سرد بر روی سر و صورتشان اعلام کرده اند.
گفته می شود افراطیون پس از قتل این افراد آنها را بر روی زمین کشیده و شعار می دادند "شیعیان را بکشید" و "شیعیان کافر هستند".
براساس گزارش منابع بیمارستانی، به علت کشیده شدن اجساد بر روی زمین و گرداندن آنها در روستای "زاویه ابومسلّم" هویت یکی از افراد مذکور قابل شناسایی نیست و مقامات مصری دستور انجام آزمایشات "DNA" را صادر کرده اند.

سایت مصری "الیوم السابع" به نقل از دادستانی کل این کشور تأکید کرد که تحقیقات نشان می دهد یکی از مقتولان شیخ حسن شحاته است.
به گفته شاهدان در جریان این حمله، نیروهای پلیس مصر نزدیک محل حادثه حضور داشتند، اما به علت تعداد اندک نیروهایشان، ازدحام فراوان اهالی و مسلح بودن مهاجمان قادر به دفاع از حقوق این شهروندان نبوده اند.
این حمله دقیقا یک هفته پس از برگزاری گردهمایی افراطیون سلفی در مصر با هدف کمک به تروریست های سوریه و بیان مواضع افراطی علیه شیعیان منطقه اتفاق افتاد.

در این گردهمایی که اظهارات توهین آمیز بسیاری ضد پیروان اهل بیت (ع) مطرح شد، "محمد مرسی" رئیس جمهور مصر حضور داشت .
گفته می شود گردهمایی مذکور توسط نهاد ناشناخته ای موسوم "انجمن علمای اهل سنت" برگزار شده است. این در حالی است که انجمن مذکور حتی پایگاه مشخصی بر روی اینترنت ندارد و صفوت حجازی، از مشایخ افراطی سلفی ادعای دبیرکلی این انجمن را دارد. و تنها شمار اندکی از افراطیون سلفی مصر، ادعای عضویت در این نهاد تندرو و ضد شیعه را مطرح کرده اند.
در همین راستا "طلعت ابراهیم" دادستان کل مصر، دستور انجام تحقیق فوری درباره حوادث روستای ابومسلم را صادر کرده است.
 

واکنش ها به قتل شیعیان مصر

این جنایت در حالی توسط افراطیون سلفی و وهابی صورت می گیرد که شمار زیادی از علمای الازهر از جمله محمد رأفت عثمان و عبدالغنی هندی آن را به شدت محکوم کرده و دولت مصر را مسئول حفظ جان شهروندان دانستند.
محمد البرادعی، رئیس سابق آژانس بین المللی انرژی اتمی و رئیس کنونی حزب "الدستور" (قانون اساسی) در مصر، قتل این چهار شهروند شیعه مصر را به شدت محکوم کرد و آن را نتیجه مواضع مذهبی نفرت برانگیزی دانست که زمینه تشدید و گسترش آنها فراهم شده است.
وی امروز در پیامی بر روی صفحه شخصی اش در پایگاه تویتر اعلام کرد: پیش از آنکه باقیمانده انسانیتمان را از دست بدهیم در انتظار گام های قاطعی از سوی نظام و الازهر هستیم.
البرادعی هفته گذشته نیز با اشاره به نظام کنونی حاکم بر مصر تأکید کرده بود، نظامی که در آن به مخالفان توهین می شود و 150 میلیون مسلمان شیعه در جهان "نجس" خوانده می شوند، باید برود.

مخالفان سیاسی، اقلیت های مذهبی و سیاسی و گروههای اجتماعی مصر، نظام جدید این کشور را به باز گذاشتن دست افراطیون سلفی و وهابی به انجام اقدامات غیر قانونی از جمله حمله به شهروندان و ایجاد محدودیت برای آزادی آنها متهم می کنند.

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 حکایتی جالب
جــایی خـوندم جـالب بـود برام:
خــانـــــوم شــماره بـدم؟؟؟
خــانـوم خــوشـگِله برسونمت؟؟؟
خـوشـگـلـه چـن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟
ایـنها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!بیچــاره اصــلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شـــدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود وبه محـــل زندگیش بازگردد.به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت شـاید می خواست گـــلــه کند از وضعیت آن شهرِ لعنتی دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...دردش گفتنی نبود....!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شد و کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خـدایـا کـمکـم کـن...چـند ساعـت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...خانوم!خانوم! پاشو سر راه نـشـسـتـی!!! مردم می خوان زیارت کنن!!!دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود رابه خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...امــــا...امــا انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!انگار نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!!!احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!! فکر کرد شاید اشتباه میکند!!! اما اینطور نبود!یک لحظه به خود آمد...دید چـــادر امامــزاده را سر جـــایــش نگذاشته...!!!
یـــــا فـــاطـــمــه زهـــرا(س)... 

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 پیروزی قاطع روحانی
پیروزی قاطعانه دکتر حسن روحانی را به

 ملت ایران تبریک می گوییم

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 اگر سوریه «همت» یا «خرازی‌» داشت این‌گونه نبود
فرمانده سپاه قدس گفت: اگر دولت و کشور سوریه یک «همت» یا «خرازی‌ها» از خودش داشت، وضعیتش این‌گونه نبود و هیچ‌یک از این اتفاقات در این کشور رخ نمی‌داد.

به گزارش ایسنا سرلشکر قاسم سلیمانی - فرمانده سپاه قدس جمهوری اسلامی ایران - که در یادواره فرماندهان و معاونین شهید گردان‌ها و واحدهای لشکر 27 محمد رسول‌الله، شامگاه پنج‌شنبه در تالار بزرگ وزارت کشور سخن می‌گفت، با بیان مقدمه‌ای از جنگ تحمیلی و تاثیر فرماندهی در 8 سال دوران دفاع مقدس، توضیح داد: شاید بعد از انقلاب، مجموعه‌ای جامع‌تر که بتواند در همه‌ی ابعاد اسلام، حقیقت این دین و فرهنگ تشیع را بیان کند، تنها جنگ تحمیلی باشد؛ چراکه در همه‌ی ابعاد چه در بعد جمعیت و چه در بعد زمانی توانست این کار را انجام دهد و آن را ثابت کند.

بقيه در ادامه مطلــــب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطره اي از شهيد همت شماره 9

چه مريضـــــــي لذت بخش بود.


y117_9.jpg


هوا سرد بود و زمين سردتر.

پيرمرد روي زمين سرد كوچه خوابيده بود.

بي هيچ لباس گرم يا پتويي كه از سرماي زمين كم كند.

چيزي نداشتم كمكش كنم/

نوجواني كم سن و سال!

آن شب رختخواب آزارم مي داد.

خوابم نمي برد از فكر پيرمرد.

خوابيدم روي زمين سرد خانه.

مي خواستم دست كم در رنج و دردش شريك باشم.

سرماي آن شب به درون بدنم راه پيدا كرد و مريض شدم.

اما روحم شفا پيدا كرد.

چه مريضي لذت بخش بود.

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطره اي از شهيد همت شماره 8

مي خواهم سختي مردم قحطي زده را فراموش نكنم.


c43_8.jpg

سال 1350. خشكسالي به روستائيان فشار مي آورد.

خيلي ها همه ي اثاث و زندگي شان را فروخته بودند.

بعضي ها خانه هايشان را رها مي كردند و كوچ مي كردند.

رفت در مسجد اعلام كرد كه مي خواهد خانه اش را بفروشد. مي خواست به روستائيان كمك كند.

خريداري براي خانه پيدا نشد.

بالاخره اينقدر با آيت ا... آشتياني و تعدادي از تجار تهران تماس گرفت ، تا انها براي كمك به زابل آمدند و مشكل مردم حل شد.

با خودش عهد بسته بود تا اوضاع مردم بهتر نشده ، گوشت نخورد مي گفت:

((مي خواهم سختي مردم قحطي زده را فراموش نكنم))


راوي : حجت السلام حسيني طباطبائي

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطره اي از شهيد همت شماره 7
من دوست دارم نان و آب خورشت بخورم.
k9543_7.jpg

براي سنگر فرماندهي غذا برده بودند اما غذا به
خودش نرسيد.
اول بسيجي ها را سير كرده بود.
رفته بود آشپزخانه
گفته بود: خسته نباشيد! يك كمي آب قيمه برايم توي
كاسه بريزيد!
آشپز گفته بود: مگر غذايتان را نياوردند؟
مقداري نان بيات در آب قيمه ريخته بود و
 گفته بود:
(( من دوست دارم نان و آب خورشت بخورم. اين ها
بهتر است.
اسراف هم نمي شود.

راوي : مهندس حسن آغاسي زاده

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 تبعيض
تبعيــــــض در روز روشن، تا آخر حتما بخونيد

اخيرا به موسسه اي مراجعه كرده بودم براي دريافت وام كه نام اين موسسه هم به نام يكي از ائمه اطهار مي باشد كه وقتي رئيس بانك بنده را شناخت كه كارمند هستم به احترام من از جا برخاست و بعد رئيس بانك به كارمندش دستور داد تا سريع كار بنده راه انداخته و تا دو روز وام به حساب بنده واريز شود كه در همان حين يك فردي كه به ظاهر يك كارگر بود وارد بانك شده و ايشان هم اعلام كردند كه وام مي خواهند براي تهيه جهيزيه دخترش ، كه رئيس بانك با تند خوئي اعلام كرد به دليل تحريم ها جلوي وام ها بسته است فعلا چيزي نداريم كه بيچاره كارگر سرش را به زير انداخته و تشكر كرده و از بانك بيرون رفت اين است بانكداري اسلامي و قرض الحسنه ، اين است خيانت به خون شهدا و معلوم است همين فرد كارگر فردا به خونه من و تو خواهد افتاد و دزدي خواهد كرد چون حقوق كارگريش كه روز مزد كار مي كند و با اين حقوق و مزايا تنها شكم خانواد ه اش را مي تواند سير كند نه جهيزيه دخترش را و يا اين كه دخترش را به خانه بخت نفرستد. حال قضاوت با شما

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطره اي از شهيد همت شماره 6
آشپزها برايش غذاي بهتر مي ريختند.

g5xuo6lwmcsi8jrqdohj.jpg
سر صف غذا، جلويي ها جا خالي مي كردند كه او
برود غذا بگيرد .
عصباني مي شد.
ول مي كرد مي رفت.
نوبتش هم كه مي رسيد
آشپزها برايش غذاي بهتر مي ريختند.
مي فهميد مي داد به پشت سريش.

رواي : محمود كـــــــــــــــــــاوه

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطره اي از شهيد همت شماره 5
از سر ما نيز زياد بـــــــود
d773_5.jpg

آمده بود خط مقدم براي بازديداز لشكر 14 امام حسين .
نماينده ي امام بود در سپاه.
ظهر همان نان و پنير و گرمك را كه نهارمان بود،
خورد.
وقتي دستانش را پاك كرد خنديد.
گفتيم: حاج اقا ببخشيد اگر پذيرائي اينطوري بود!
گفت : از سر ما هم زياد بود!

راوي: شهيد محلاتي

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطره اي از شهيد همت شماره 4
دارويت را نگهدار براي آن هايي كه زخم هاي عميق تري دارند.
j7464_4.jpg

پرستار به صورت رنگ پريده و لب هاي ترك خورده
مجروح نگاه كرد و بعد به پاهاي زخمي اش.
گفت: برادر!اجازه بدهيدداروي بيهوشي تزريق كنم.
اين طوري كمتر درد مي كشيد.
ناله كرد.
((نه خواهر!
بي هوشم نكن!
دارويت را نگهدار براي آنهايي كه زخم هاي عميق تري دارند.))


راوي : حاج احمد متوسليان

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 بيت المال
پول بيت المال ، سوء استفاده از اموال بيت المال امري عادي شده است
c3942_amam.jpg

دلمان گرفته بي تو اي صاحب الزمان
 مي دانم خودت ناظر بر اعمال ما هستي آقا و مي بيني چطور در مملكت اسلام بر روي خون شهداء پا مي گذراند  مي بيني كه با ماشين بيت المال به كارهاي شخصي ميپردازند ، مي بيني كه با اموال بيت المال استفاده شخصي مي كنند ، مي بيني كه با پول بيت المال به اروپا به اسم نو آوري مي روند و جوان وطنمان به خاطر بي پولي ، بي شغلي به سراغ نوآوري دزدي مي رود كجايي آقا كجايي
دعاي آخر
اللهم عجل لوليك الفرج
خدايا رهبرمان سيد علي را تا انقلاب مهدي نگهدار
خدايا ما را از رهروان راه اربابمان سيدالشهدا ء و شهداي كشورمان قرار بده

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطره اي از شهيد همت شماره 3
خدا خودش قوت مي دهد و كمك مي كند.3
m381_3.jpg

با ستون پياده بود . در دامنه كوه داشت پياده مي رفت.
رفتم نگه داشتم و ازش خواستم سوار ماشين شود.
گفت ((من و اين بچه ها ماشين نداريم .همه مان بايد اين سراشيبي را برويم .
اگر اينها دير رسيدند من هم بايد دير برسم.))
گفتم :
((آخر شما بالاخره مسئوليت داريد. بفرماييد بالا تا زودتر به محل هماهنگي برسيم.))
گفت : نه ، لازم نيست !
خدا خودش قوت مي دهد و كمك مي كند.


راوي : شهيد مهدي باكري

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 عجب صبري خدا دارد.
عجب صبري خدا دارد.1391/09/16

f378_545.jpg


فارس: برخي افراد با پاشيدن رنگ سبز به تصوير ديواري شهيد محمدابراهيم همت در تهران به عكس اين شهيد دفاع مقدس توهين كردند.

بله عزيزان اين متن خبري بود براي اين عكس توسط خبرگزاري ها در سال 88  كه اين توهين به عكس ديواري شهيد همت توسط حاميان كساني كه از دهه اول انقلاب با نقاب در بينمان بودند و الان الحمدالله دستشان و نيت شومشان براي ملت حزب الله رو شده است و الان كه اين مطلب نوشته مي شود اواخر سال 1391 است نه سال 1388 و اين اعمال ننگشان براي هميشه در تاريخ بر روي انها خواهد ماند ، پس بياييد عزيزان بگوييم اي امام زمانم و اي شهيدان به خدا شرمنده ايم، كجا است مولا و آقايمان و صاحبمان كه در ركابش به جنگ كفار برويم و زبان ديو صفتاني را از بيخ ببريم كه فقط و فقط نيتشان از بين بردن حق مردم است و از بين بردن خون حسين بن علي (ع) كه خون امروز شهدايمان تداوم راه اين امام بزرگوارمان است.

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 مزار شهيد همت
بیشتر بچه تهرانی ها فکر می کنند شهید همت در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شده است. پایین پای شهید چمران در قطعه 24. اما این طور نیست.

سنگ مزاری که در قطعه 24 به نام شهید همت نصب شده است ، در حقیقت یادبودی است که در کنار مزار دو فرمانده شهید دیگر لشکر 27 محمد رسول الله (ص) نصب شده است(شهیدان رضا چراغی و عباس کریمی). در ابتدا قرار بر همین بود که شهید همت در همین مکان تدفین شود اما به اصرار والدینش ، پیکر پاک ایشان به زادگاهش انتقال پیدا کرد.

تربت پاک شهید حاج محمدابراهیم همت در « شهرضا » واقع در استان اصفهان به خاک سپرده شده است(شهرضا در 75 کیلومتری شمال غربی شهر اصفهان قرار دارد).

شهدای این شهر تاریخی (که بنا بر اقوالی زادگاه حضرت سلمان فارسی نیز می باشد) در جوار امامزاده «شهرضا» (که گفته می شود برادر امام رضا(علیه السلام) می باشد)  دفن شده اند و مزار شهید همت نیز در میان آنان است.

حاج محمد ابراهیم همت در تاریخ 23 اسفند 1362 در جزایر مجنون بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید. وی در زمان شهادت ، فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله را بر عهده داشت.


p797_g1.jpg
براي مشاهده سه عكس جالب از مكان و مزار شهيد همت به ادامه مطلب برويد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطره اي از شهيد همت شماره 2
مگر همه ي رزمنده ها كولر دارند.


d678_2.jpg

براي سنگرش كولر گازي گذاشته بودند .
اما آمده بود بيرون و در سايه خوابيده بود.
پرسيدم: ((كولر ايراد كرده؟
چرا توي سنگر نمي خوابيد توي اين گرما؟))
گفت:(( مگه همه رزمنده ها كولر دارند كه زير باد خنكش استراحت كنند؟من هم يكي از اون ها)).


راوي : مهدي نظر مختاري

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطره اي از شهيد همت شماره 1
از امروز نمازهايمان را به جماعت مي خوانيم.


e972_1.jpg


شهيد همت گفت از امروز بايد نمازهايمان را به جماعت بخوانيم.
گفتيم  نماز جماعت جا مي خواهد ما كه در اتاق شهرداري اتاق خالي نداريم ؟
دفتر خودش را نشان داد و گفت ((همين جا))
آستين هايش را بالا زد . ميز و صندلي ها را جابه جا كرد.
گفت(( موكت بياوريد از امروز اينجا هم دفتر كار من است و هم نماز خانه))
از آن روز هم شهردار بود ، هم امام جماعت مان ، بين دو نماز هم قرآن تفسير مي كرد.
راوي : محمد ابراهيم احمد پور

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 سر سردار ره عشق به پيكر عجب است.
سر سردار ره عشق به پيكر عجب است.



اوايل اسفند ماه سال 62 منطقه طلائيه و جزاير مجنون شاهد عملياتي است به نام «خيبر»؛ عملياتي كه هدف آن ورود به خاك عراق و گرفتن مناطق مهمي از آن است، از جمله جزاير «مجنون». شهيد حاج ابراهيم همت از جمله فرماندهان شهيد اين عمليات است كه به «سردار خيبر» معروف شده است. در ادامه، روايتي كوتاه از عمليات خيبر و شهادت حاج ابراهيم همت مي خوانيم كه مسئول اطلاعات عمليات او در زمان عمليات، يعني سردار «سعيد قاسمي» بيان مي كند: «... در عمليات خيبر قرار بود از چندين محور به جزاير مجنون بزنيم و هم جزاير مجنون شمالي و هم مجنون جنوبي را بگيريم.

لشكر ما به فرماندهي حاج همت (لشكر 27 محمد رسول (ص) بايد از مسير خشكي و همان جاده اي كه امروز به يادمان طلائيه مي رسد، مي آمدند و از سمت شرق مجنون جنوبي به آن مي زدند. حاج همت مأموريت داشت كه در آن منطقه جاده بزند و به مجنون جنوبي برسد.
مجنون شمالي سقوط مي كند. مجنون جنوبي هم تا نرسيده به كانال سوئيب سقوط مي كند، حاج همت كارش گره مي خورد. از نظر تاكتيكي و از لحاظ هندسه زمين مشكلاتي برايش پيش مي آيد.
حالا حاج همت همان حاج همتي كه فرماندهان گردان هايش يلاني چون؛ زماني، حاجي پور، اميني و دستواره و ... هستند، كارش گره خورده. حاجي رويش نمي شود به قرارگاه برود و به او بگويند نتوانستي؟! شما كه اين همه يل در لشكر خود داريد و ادعا داريد بچه هاي تهران هستيد، نتوانستيد، پس چه كسي مي تواند؟!
مثل آن زماني كه نگاه همه بچه ها وقتي كه تشنه بودند به حضرت عباس(ع) بود، نگاه همه به همت و يلان لشكرش بود. حضرت عباس(ع) هم از امام حسين(ع) خواست تا زنده است، بدنش را سوي خيمه ها نبرد.
به حاجي گفتند لشكر را بردارد و برود از داخل مجنون جنوبي راه را باز كند. حاجي هم سوار بر موتور مي رفت كه گردان ها را جابه جا كند كه در همان مسير با تير مستقيم تانك سرش از بدن جدا مي شود.

عاشقان را سر شوريده به پيكر عجب است

دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است

تن بي سر عجبي نيست رود گر بر خاك

سر سردار ره عشق به پيكر عجب است
|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 داستان ازدواج شهید همت از زبان همسرش

داستان ازدواج شهید همت از زبان همسرش

یک شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم. او بالای قله‌ای ایستاده بود و من از دامنه قله او را تماشا می‌کردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: "این خانه را برای تو می‌سازم، هر وقت آماده شد دست تو را می‌گیرم و بالا می‌کشم." فردای آن شب خبر رسید همت آمده است.

بر اساس گزارش مستندی که شب گذشته از سوی شبکه دوم سیما منتشر شد و توسط خبرگزاری برنا بازنشر شده؛ همسر شهید همت یکی از دانشجویان داوطلب اعزامی از اصفهان به پاوه بود که تابستان 1359 وارد این شهر شد و همراه دیگر خواهران مستقر در کانون فرهنگی سپاه و جهاد پاوه به کار معلمی و امداد رسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداخت. او در مهرماه همان سال، پس از اتمام مأموریت خود به اصفهان بازگشت و در اواخر تابستان سال 1360 بار دیگر راهی پاوه شد و فعالیت خود را از سرگرفت.

همت مدتی پس از بازگشت از سفر حج به خواستگاری اش رفت. خود وی شرح سامان گرفتن زندگی مشترک خود را با حاج همت چنین تعریف می‌کند: " با یکی دو نفر از دوستان خود عازم کرمانشاه شدیم، آموزش و پرورش آن‌جا ما را به پاوه فرستاد. وقتی وارد شهر شدیم هوا تاریک شده بود. باران می‌بارید. یک‌راست به ساختمان روابط عمومی سپاه رفتیم. همت آن ‌جا نبود. گفتند به سفر حج رفته است. در اتاق خواهران مستقر شدیم و از روز بعد کار خود را در مدارس پاوه آغاز کردیم. آن زمان شهر رونق بیشتری پیدا کرده بود و بخش عمده‌ای از منطقه پاک ‌سازی شده بود و تعداد زیادی از نیروهای بومی توسط شهید ناصر کاظمی و همت، جذب کانون فرهنگی جهاد و سپاه شده بودند.

سفر حج ایشان حدود بیست روز به طول انجامید. در این فاصله به اتفاق خواهران اعزامی خانه‌ای برای سکونت خود در شهر اجاره کردیم. یک شب پیش از آمدن حاجی به پاوه خواب عجیبی دیدم. او بالای قله‌ای ایستاده بود و من از دامنه قله او را تماشا می‌کردم. خانه سفیدی را به من نشان داد و گفت: "این خانه را برای تو می‌سازم، هر وقت آماده شد دست تو را می‌گیرم و بالا می‌کشم." فردای آن شب خبر رسید همت آمده است. یکی-دو روز بعد، از فرماندار شهر برای سخنرانی در مدرسه دعوت کرده بودیم. گفتند کسالت دارد و همت به جای ایشان آمد. حالا دیگر او را حاج همت صدا می‌زدند. چند دقیقه‌ای پس از شروع سخنرانی ایشان، برادری از سپاه آمد و خبر درگیری مناطق اطراف پاوه را داد. حاجی عذرخواهی کرد و مدرسه را ترک گفت.

دو روز بعد همسر یکی از برادران اعزامی از اصفهان، که در آموزش و پرورش فعالیت می‌کرد و ارتباط صمیمانه‌ای با حاج همت داشت، به محل سکونت ما آمد و درخواست ازدواج با حاج همت را مطرح کرد، بهانه‌ای آوردم و پاسخ منفی دادم.
آن خانم اصرار کرد و از خلق و خوی شهامت، اخلاص و فداکاری حاجی تعریف کرد و گفت: "دیگران روی شهادت و گواهی همت قسم یاد می‌کنند." گفتم روی این موضوع فکر می‌کنم. دو یا سه روز بعد در خانه همان خانم و همسرشان با همت حرف زدیم. او نشانی منزل ما را در اصفهان یادداشت کرد. در آن ایام سپاه پاوه همچنان مشغول پاک ‌سازی روستاهای مرزی از لوث گروهک‌ها و عراقی‌ها بود و چون او نقش عمده‌ای در فرماندهی این عملیاتها داشت قرار شد پس از اتمام عملیات راهی اصفهان شود.

همزمان با انتقال تعدادی از شهدا به اصفهان فرصتی فراهم شد و حاجی در آن سفر همراه با خانواده خود برای گفتگو با پدر و مادرم به خانه ما رفتند. از آن‌جا که شخصیت حاج همت احترام برانگیز بود و علاوه بر آن از قدرت کلام خوبی برخوردار بود و محبت دیگران را نسبت به خود جلب می‌کرد، در اولین برخورد با خانواده من توانسته بود جای خود را باز کند.

به دنبال موافقت هر دو خانواده حاج همت از اصفهان با پاوه تماس گرفت. برادران مستقر در کانون، امکان سفر من به اصفهان را در اسرع وقت فراهم کردند. فردای همان روز که به اصفهان رسیدیم حاج همت به خانه آمد. خانواده ما قصد داشتند مراسم عقد و عروسی را به زمان خاصی بیندازند، اما ایشان با تبحری که در جا انداختن مطالب داشت گفت: " برای یک مسلمان هیچ روزی بهتر از ولادت بنیانگذار اسلام نیست." و با این جمله قرار عقد را برای دو روز بعد، یعنی هفدهم ربیع‌الاول گذاشت.

دلم می‌خواست خطبه عقد را امام خمینی(ره) بخوانند، این، یکی از آرزوهایی بود که زوج‌های جوان در آن روزها داشتند و در صورت انجام آن به خود می‌بالیدند. به حاج همت پیشنهاد کردم از دفتر امام وقتی بگیرند. ولی پیش از آن‌که درخواست خود را به طور کامل به زبان بیاورم حاجی از من خواست صرف ‌نظر کنم. او گفت: " راضی نیستم روز قیامت جوابگوی این سؤال باشم که چرا وقت مردی را که متعلق به یک میلیارد مسلمان است به خودت اختصاص دادی."

قرار خرید گذاشته شد. حاج همت دست خانواده‌اش را جهت خرید برای من باز گذاشته بود، اما برای خودش جز یک حلقه ساده که قیمت آن به دویست تومان هم نمی‌رسید، خرید دیگری نکرد.مراسم عقد به دور از هرگونه تجملات و ریخت و پاش برگزار شد. من با لباس ساده سرسفره حاضر شدم. حاجی نیز یک دست لباس سپاه به تن کرده بود. میهمانان مجلس، اعضای هر دو خانواده و تعدادی از دوستان من و حاجی بودند. مراسم با صلوات و مدیحه‌سرایی برگزار شد، هر چند که این‌چنین رسمی در میان اقوام و خانواده ما معمول نبود.

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 چگونگی کشف پیکر حاج‌ابراهیم همت در کتاب «ماه همراه بچه‌ها است»
بزودی منتشر می‌شود
چگونگی کشف پیکر حاج‌ابراهیم همت در کتاب «ماه همراه بچه‌ها است»

خبرگزاری فارس: کتاب جامع شهید همت با نام «ماه همراه بچه‌ها است» با همکاری مشترک نشر صاعقه و سوره مهر منتشر می‌شود.

خبرگزاری فارس: چگونگی کشف پیکر حاج‌ابراهیم همت در کتاب «ماه همراه بچه‌ها است»

گل‌علی‌بابایی در گفت و گو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس، از تدوین کتاب شهید همت از مجموعه‌کتاب‌های 27 در 27 خبر داد.

 

بنابراین گزارش در کتاب «ماه همراه بچه‌ها است» ضمن گردآوری مصاحبه‌های آرشیوی درباره شهید همت، سخنر‌انی‌ها و مصاحبه‌های شهید همت، گفت‌وگوهای جدیدی که با خانواده و همرزم‌های شهید به کتاب ضمیمه شده است که زوایای تازه‌ای از شخصیت این فرمانده شهید نمایان می‌سازد.

به گفته‌ بابایی، در بخش زندگی شخصی شهید همت به ارتباط وی با خانواده‌اش در سال‌های بعد از شهادت پرداخته شده و در بخش‌های دیگر با دوستان وی گفت‌وگو شده که به طور نمونه می‌توان به نحوه‌ شناسایی پیکر ایشان بعد از سه روز توسط یکی هم‌رزمان ایشان می‌توان اشاره کرد.

وی درباره وجه تسمیه کتاب گفت: حاج همت درباره عملیات مسلم خاطره‌ای را تعریف می‌کند و می‌گوید عملیات مسلم را در یک شب مهتابی که قرص ماه کامل بود انجام دادیم. ایشان به عنوان امداد غیبی ذکر می‌کند که هر وقت بچه‌ها از یک گودال یا از یک تپه‌ای می‌خواستند عبور که سایه‌شان باعث می‌شد توسط دشمن دیده شوند، ابری بالای سرشان حرکت می‌کرد و سایه ابر روی‌ سر بچه‌ها می‌افتاد و مانع از این می شد که دیده شوند، به تعبیر ایشان ماه همراه بچه‌ها حرکت می‌کرد.

کتاب «ماه همراه بچه‌ها است» با همکاری مشترک نشر صاعقه و سوره مهر منتشر خواهد شد.

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 شهيد محمد رضا حقيقي
گفتگو با مادر "شهيدي كه در قبر خنديد"

کیهان - فاطمه ظاهري بيرگاني: ما راه را گم مي كنيم و مادر شهيد براي اينكه بيش از اين سرگردان نباشيم، سر كوچه مي آيد و منتظر ما مي شود. بالاخره خانه را پيدا مي كنيم. نگاهم به مادر شهيد كه مي افتد ناخودآگاه احساس ها و رفتارها طوري مفهوم پيدا مي كند كه انگار سالهاست همديگر را مي شناسيم. انگار ما از سفر آمده ايم و مادري منتظر و چشم به راه است. راست بود ما از سفر آمده بوديم، از سفر جهالت و غفلت برگشته بوديم تا به خانه اي ورود پيدا كنيم كه تاريخ سر درش نوشته بود«معرفت از آن شهداست».

راستش را بخواهيد حقيقت اين سفر اين بود كه كوله بار خاليمان را جمع كرده و آورده بوديم تا با پهن كردن آن پاي صحبت مادر شهيدي كه در قبر خنديده بود، خلأ كوله بارمان را پر كنيم.

من اولين نفري هستم كه به اصرار مادر شهيد وارد خانه مي شوم و ناگهان صحنه اي را مي بينم كه باعث ناراحتي ام مي شود. پدر شهيد بدون حركت روي تخت افتاده است. آنجا ناگاه از ذهنم مي گذرد كه اگر محمدرضا زنده بود، مي توانست كمك حال پدرش باشد.

پاي گفتگوي مادر كه مي نشينيم يك هيجان ديگر خلق مي شود؛ آن هم اينكه محمدرضا حقيقي تنها شهيد اين خانواده نيست. برادر كوچكتر محمدرضا هم شهيد شده و پس از 13 سال مفقود بودن برگشته است اما اين خانه، جز پدري كه بدون حركت و بدون توان حرف زدن روي تخت افتاده است؛ مردي براي انجام امور خانه ندارد و مادر شهيد است و ...

بخوانيد روايت شهيد محمدرضا حقيقي، شهيدي كه در قبر خنديد.

¤ اگر بخواهيد دفتر زندگي دو فرزند شهيدتان را خلاصه كنيد چه مي گوييد؟

من داراي يك فرزند دختر و دو فرزند پسر به نام محمدرضا و محمودرضا هستم كه محمدرضا 14 آذر سال 1344 ساعت 10 صبح در اهواز متولد شد و در 21 بهمن 1364 در عمليات والفجر هشت در حالي كه جزو نيروهاي خط شكن بود در فاو و حاشيه اروند به شهادت رسيد و روز 24 بهمن در حالي كه لبخند بر لبهايش نمايان بود، در آغوش خاك قرار گرفت.

محمودرضا در اوايل اسفند 1346 متولد شد و در عمليات والفجر هشت به همراه محمدرضا شركت داشت كه از سه ناحيه مجروح شد و 11 ماه بعد در چهار دي 1365 در عمليات كربلاي چهار در جزيره سهيل به مدت 13 سال مفقود شد.

¤ ما اعتقادمان بر اين است كه شهدا جزء آن دسته آدم هايي هستند كه خداوند آنها را از ابتدا براي خودش انتخاب مي كند؛ ويژگي از محمدرضا كه نشان از اين برگزيدگي داشته باشد؟

شهدا از زماني كه به دنيا آمدند، خريدار آنها خداوند باري تعالي بود اما اين، به اين مفهوم نيست كه خداوند به سادگي، بهاي بهشت را به آنها بدهد. از ميان اينها، بالاخره گزينه هايي بود و امتحان هايي شدند و در نهايت از اين امتحان ها پيروز و سربلند خارج شدند.

روضه علي اصغر(ع)

پدر محمدرضا كارمند اداره آموزش و پرورش خوزستان بود، زماني كه محمدرضا هنوز به سن دو سالگي نرسيده بود، مي آمد در بغل پدرش مي نشست و مي گفت: «برايم روضه بخوان.» وقتي پدرش مي گفت من روضه بلد نيستم. مي گفت: «نه روضه بخوان.» و هيچ روضه اي جز روضه علي اصغر(ع) را قبول نداشت. وقتي پدرش از امام حسين(ع) و علي اصغر(ع) برايش مي گفت، گريه مي كرد.

غيبت

يادم هست يك روز دوستان مادربزرگش به خانه ما آمده بودند، آن زمان محمدرضا حدودا چهار سال داشت كه آن روز دوستان مادربزرگش در حال صحبت از اين ور و آن ور بودند كه به محض اينكه آنها از ديگران حرف مي زدند، محمدرضا از شانه مادربزرگش بالا مي رفت و داد و فرياد مي كرد. حتي يكي از آنها به او نخود و كشمش داد كه او شروع كردن به خوردن اما باز به محض اينكه آنها دوباره شروع به صحبت كردند، او دوباره شروع به داد و فرياد كرد.

تلويزيون رنگي

حدودا پنج سالش بود كه يك روز عمويش، تلويزيون رنگي خريد و براي ما آورد. من، پدرش، مادربزرگ و پدربزرگش در حال تماشاي تلويزيون بوديم، محمدرضا نيز در بغل پدرش نشسته بود؛ همين طور كه در حال تماشاي تلويزيون بوديم، گروه اركستر وارد صحنه شد، به محض ورود گروه اركستر، محمدرضا دويد و تلويزيون را خاموش كرد.

پدربزرگش كه نزديك تلويزيون نشسته بود، خم شد و تلويزيون را روشن كرد. محمدرضا دوباره بلند شد و تلويزيون را محكم تر خاموش كرد. صداي اعتراض پدربزرگ و مادربزرگ و بقيه بلند شد. براي بار دوم كه تلويزيون را روشن كردند، يك خانم خواننده روي صفحه تلويزيون بود، محمدرضا براي بار سوم بلند شد و همان كار را تكرار كرد كه اين بار پدرش از او پرسيد: چرا اين كار را مي كني؟ كه محمدرضا به مادربزرگش كه زياد اعتراض مي كرد رو كرد و گفت: »ماماجي، اين موسيقيه، خدا توي آتيش جهنم مي سوزوندت.»

آقاي آهنگ زني

محمدرضا چند هفته اي بود كه كودكستان مي رفت. بعد از مدتي هر چه تلاش مي كرديم محمدرضا به كودكستان نمي رفت. هيچ چيزي هم نمي گفت. تا اينكه با زور و تهديد گفت: «آنجا آقاي آهنگ زني هست.» و بعد از آن ديگر هيچ وقت به كودكستان نرفت.

خودكار سه رنگ

يكي ديگر از خاطراتي كه من از محمدرضا دارم و نشان از گلچين بودن او دارد، اين است كه به خاطر دارم زماني كه اول دبستان بود، يك روز به خانه آمد و گفت: «مادر، من خودكار سه رنگ مي خواهم.» آن زمان مثل الان نبود و از اين مدل خودكار كم پيدا مي شد. به چند كتابفروشي مراجعه كردم، خودكار سه رنگ نداشتند. يك روز كه محمدرضا را از مدرسه مي آوردم، ديدم خودكار سه رنگي روي زمين افتاده، به محض اينكه خودكار را ديدم خيلي خوشحال شدم، گفتم: محمدرضا، خودكار سه رنگ. خم شدم تا خودكار را بردارم، در همان لحظه، محمدرضا دستم را گرفت و گفت: «مادر برندار» گفتم: چرا؟ گفت: «اين مال ما نيست.» گفتم: محمدرضا، مادر، اين روي زمين افتاده. او در پاسخ گفت: «باشه، الان صاحبش به خانه مي رود و مي بيند خودكارش نيست، برمي گردد تا آن را پيدا كند.» همين طور كه ما مي آمديم، ديدم كسي از پشت سر صدا مي كند: حقيقي، حقيقي، خودكار سه رنگ پيدا كردم.

محمدرضا ايستاد و رو به دوستش گفت: «علي، اين مال ما نيست، ما هم آن را ديديم ولي برنداشتيم. اين مال صاحبش است، برو و آن را سر جايش بگذار.»

اين بچه ي اول دبستاني به قدري قشنگ با دوستش بحث كرد تا اينكه او را متقاعد كرد خودكار را ببرد و همان جايي كه پيدا كرده بگذارد.

¤ وارد دوران نوجواني محمدرضا شويم و اينكه آيا عليه رژيم پهلوي فعاليتي داشتند؟

تا قبل از شهادت محمدرضا، ما هيچ گونه اطلاعي از فعاليت هاي ضد رژيمي او نداشتيم. بعد از اينكه به شهادت رسيد، دوستانش براي ما تعريف كردند كه محمدرضا اعلاميه هاي حضرت امام(ره) را در مدارس پخش مي كرد ولي ما به هيچ وجه اطلاعي از اين فعاليت ها نداشتيم.

¤ طريقه ورود به جبهه؟

محمدرضا 12 سال و شش ماه داشت كه حضرت امام(ره) به ايران آمد. يك روز محمدرضا به من گفت: «مي خواهم براي تعليم اسلحه بروم.» آن زمان من فكر مي كردم چون نوجوان است علاقه دارد كه اسلحه به دست بگيرد كه من به او گفتم: اين جنگ را آمريكا به ما تحميل خواهد كرد، مي داني اگر آمريكا حمله كرد چه كار كني؟ او در پاسخ به من چيزي گفت كه من ديگر چيزي براي گفتن نداشتم. او به من گفت: «مادر، آدم يك بار مي ميرد چه بهتر كه اين مرگ در راه اسلام باشد.»

مدتي گذشت و جنگ شروع شد. يك روز محمدرضا آمد و گفت: «پدرم رضايت بدهد كه من به خط مقدم بروم.» پدرش رضايت نداد. محمدرضا در حياط نشست و گريه كرد تا پدرش مجبور شد، رضايت بدهد.

¤ از عبادت هاي محمدرضا بگوييد.

عبادت هاي محمدرضا وصفشان ناگفتني است. محمدرضا هفت ساله بود كه نماز مي خواند. تقريبا 10 ساله بود كه روزه هايش را كامل مي گرفت. يادم هست 11 سالش بود كه روزه مي گرفت و در كنار آن، در يك تعميرگاه شاگردي مي كرد. 13- 14 سالش كه بود وقتي به نماز مي ايستاد به محض اينكه تكبيره الاحرام را مي گفت، گردنش كج بود و بلند بلند گريه مي كرد.

¤ عبادت هاي شبانه ي محمدرضا را مي ديديد؟

اصلا؛ هميشه مي شد در مواقعي به من مي گفت: «مادر اگر ساعت سه بيدار شدي، من را هم بيدار كن.» اگر هم صدايش مي كردم جلوي من بلند نمي شد. فقط اينكه هميشه وقتي برايش رختخواب پهن مي كردم صبح زود بيدار مي شدم، مي ديدم كه رختخوابش جمع شده كه بعدها دليل اين كار را از روي گفته هاي دوستانش فهميدم كه مي گفتند در مسجد هم مي آمد سعي مي كرد به گوشه و كناري برود كه كسي او را نبيند و روي او پتو نيندازد. يكي از دوستانش بعد از شهادتش تعريف مي كرد كه يك روز در مسجد بوديم هر چه به دنبال محمدرضا گشتم او را پيدا نكردم بعد از چند دقيقه جست وجو، ديدم كه محمدرضا، پشت ستوني بدون پتو و زيرانداز خوابيده است. پتويي آوردم و روي محمدرضا انداختم، صبح كه محمدرضا بيدار شد با حال ناراحتي شديد با ما دعوا كرد و گفت: چه كسي ديشب روي من پتو انداخت.

¤ نمونه اي از رفتار نيك محمدرضا با پدر و مادرش؟

محمدرضا هميشه عادت داشت موقع مطالعه كردن دراز مي كشيد. رفتارش به گونه اي بود كه اگر من كه مادرش بودم 10 بار هم وارد اتاق مي شدم به احترام بلند مي شد و مي نشست حتي به خاطر دارم كه در حال مطالعه ي كتابي به نام «راش سوم» بود كه من از او پرسيدم: محمدرضا، مادر، چرا اين كتاب را مطالعه مي كني؟ اين كتاب به چه درد مي خورد؟ او گفت: «مادر، بسيجي بايد باسواد باشد. بالاخره بايد انواع كتابها را مطالعه كرد كه اگر يك وقت با ما بحث كردند ما بتوانيم جوابشان را بدهيم.»

¤ در مورد فعاليت هايش چيزي به شما مي گفت؟

تنها چيزي كه من فهميدم اين بود كه يك روز كه مي خواستم لباسش را بشويم، در جيب لباسش برگه اي ديدم كه رويش نقاشي هايي كشيده بود كه ابروي ماه باريك است و سلسله مورچه هاي سواري و يك سري چيزهاي اين جوري كه خنده ام گرفت و كنجكاوي نكردم و آنها را گوشه اي گذاشتم. بعد از چند دقيقه محمدرضا سراسيمه آمد و سراغ برگه ها را گرفت و بهت زده به دنبال آنها مي گشت و آنها را از من گرفت و رفت كه بعد فهميدم اينها اطلاعاتي است كه از شناسايي به دست آورده و به صورت رمز نوشته است.

يك روز ديگر بود كه من وارد خانه شدم، محمدرضا را ديدم كه روي زمين دراز كشيده است و برگه هايي را پهن كرده و در حال رسم نقشه بود. به محض اينكه من وارد شدم برگه ها را جمع كرد. من ناراحت شدم و به داخل آشپزخانه رفتم كه به دنبالم آمد و عذرخواهي كرد و گفت: «مادر ببخشيد، اما مي ترسم يك وقت كساني ديگر از كار ما با خبر شوند. اين هايي كه مي بيني كروكي خانه هاي تيمي است كه ما مي رويم و موقعيت آنها را مشخص مي كنيم و بعد براي پاكسازي به بچه هاي سپاه مي دهيم.»

اين اولين و آخرين چيزي بود كه محمدرضا به من گفت. آن قدر در خفا كار مي كرد كه پدرش مي گفت اينها جبهه نمي روند، همين پشت مشت ها قايم مي شوند. از تمام سمت هايش بعد از جنگ، توسط دوستانش با خبر شديم. محمدرضا اهل ريا نبود طوري كه ما تا 48 ساعت قبل از شهادتش نمي دانستيم كه او خطاط است.

¤ وارد آخرين لحظات قبل از شهادت بشويم و رفتار محمدرضا در آخرين روزهاي قبل از شهادت ...

شش، هفت ماهي مي شد كه در اين خانه زندگي مي كرديم. محمدرضا در حال مطالعه بود كه من وارد اتاق شدم، بلند شد و نشست و چند دقيقه گذشت. به من گفت:«مادر جهت قبله را براي من مشخص كن.» من گفتم: محمدرضا، شما ماههاست كه اينجا نماز مي خواني، جهت قبله را نمي داني؟ دوباره گفت: »مادر جهت قبله را برايم مشخص كن.»

جهت قبله را برايش مشخص كردم و با همان حال هميشگي شروع كرد به نماز خواندن. محمدرضا هيچ وقت به دنبالم وارد آشپزخانه نمي شد، آن روز به داخل آشپزخانه آمد و از بالاي سر من خم شد تا سيني غذا را ببرد، به محض اينكه خم شد و من سرم را بلند كردم، نوري مثل صاعقه از صورتش رد شد طوري كه بدنم لرزيد. محمدرضا سيني غذا را برداشت و بيرون رفت ولي من ديگر نتوانستم بيرون بروم، همان جا به ديوار تكيه دادم و هر چه خواستم چيزي را كه ديدم به پدرش بگويم انگار بر زبانم قفل زده بودند. آنجا گفتم كه خدايا اين نور شهادت بود، خدايا به عزت و بزرگي خودت صبر بده.

آن روز براي اولين بار، موقع رفتن با صداي بلند گفت: «آقا، من رفتم، خداحافظ» كه پدرش با سرعت بلند شد و گفت: چي گفت؟ هيچ وقت اين جوري خداحافظي نمي كرد. تا آمديم كه به او برسيم ماشين را روشن كرده و رفته بود.

¤ حال و هواي مردم لحظه خنديدن محمدرضا؟

لحظه اي كه محمدرضا را كنار قبر گذاشتند و در جعبه را باز كردند همه آمدند و از شهيد خداحافظي گرفتند، من يك مفاتيح گرفتم و خواستم تا قبل از اينكه پيكر شهيد را وارد خاك كنند يك زيارت عاشورا بخوانم. گوشه اي دورتر از قبر نشستم و مشغول زيارت عاشورا بودم كه شهيد را بلند كردند و در قبر گذاشتند همين كه من رسيدم به «السلام عليك يا اباعبدا...» يك دفعه شنيدم كه پدرش با صداي بلند مي گفت: مادرش را بگوييد بيايد. ابتدا تصور كردم بخاطر آخرين لحظه ي ديدار و وداع با فرزندم مرا صدا مي زنند، كه من گفتم رويش را بپوشانيد كه يك دفعه پدر شهيد و تمام جمعيت يك صدا فرياد زدند: »شهيد دارد مي خندد« ولي آن لحظه بنده باور نكردم، گفتم شايد احساساتي شده اند. آخر مگر مي شود جسدي كه پنج روز در سردخانه بوده و گردنش به حدي خشك بود كه ما مجبور شديم براي در آوردن پلاك، زنجير را پاره كنيم چطور ممكن است بخندد. در آنجا ياد اين شعر شاعر افتادم كه مي گفت: «روزي كه تو آمدي ز مادر عريان/ مردم همه خندان و تو بودي گريان/ كاري بكن اي بشر كه روز رفتن/ مردم همه گريان و تو باشي خندان».

¤ پس چطور به اين خنده يقين پيدا كرديد؟

همه مي پرسيدند چرا شهيد خنديد؟ چند روز بعد از مراسم، عكس هاي قبل از خاكسپاري و لحظه خاكسپاري به دست ما رسيد. آنها را كه كنار هم مي گذاشتيم، همه نشان از واقعيت اين قضيه مي داد.

اما آنچه باعث يقين بيشتر شد اين بود كه سه روز پس از خاكسپاري محمدرضا را در خواب ديدم؛ گفتم: محمدرضا، مگر تو شهيد نشدي؟ گفت:«بله» گفتم: پس چرا خنديدي؟ گفت: «من هر چيزي را كه در آن دنيا و اين دنيا بهتر از آن و بالاتر از آن و قشنگ تر از آن نيست، ديدم به همين دليل خنديدم.» اين جمله را كه گفت از خواب بيدار شدم.

يك سند ديگر كه نشان از خنده محمدرضا بود، چيزي بود كه در وصيت نامه نوشته بود. حافظ شعري دارد با اين مضمون كه:

«روي بنما و وجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را گو باد ببر
ما كه داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر»

كه محمدرضا در نسخه اصلي مصرع دوم را خط زده و نوشته بود: «وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر» كه همين بيت وصف حالش شد. «روز مرگم نفسي وعده ديدار بده/ وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر»

¤ چه طور بر اين مصائب صبر كرديد؟

من از قبل از شهادت محمدرضا به شدت مريض بودم؛ به گونه اي كه وقتي محمدرضا براي آخرين بار جبهه مي رفت چون دوستانش از وضع من آگاه بودند در آخرين لحظات كه از نورانيت و حال و هواي محمدرضا حس كرده بودند كه او شهيد خواهد شد به او گفته بودند: محمدرضا پس تكليف مادرت چه مي شود؟ كه محمدرضا به آنها گفته بود: «خيالتان راحت باشد، مادرم خيلي محكم است هيچ اتفاقي نمي افتد.»

من يقين دارم كه اين گفته يك درخواست از خداوند بود كه اي كاش هيچ وقت چنين درخواستي نمي كرد چون آن قدر خداوند به من صبر داد كه موقعي كه محمدرضا را به مسجد آوردند تا نمازش را بخوانند، من بيرون از مسجد بدون اينكه ذره اي گريه كنم، گوشه اي نشستم و با محمدرضا درد دل مي كردم. همه به دنبال مادرش مي گشتند و با گوش خودم شنيدم كه گفتند اين شهيد مادر ندارد. حتي بعضي ها گفتند اين بچه مال خودش نيست. خداوند به گونه اي به من صبر داد كه تا مدتها دخترم باورش نمي شد كه من مادرش هستم و به دنبال مادرش مي گشت. ما حتي رفتيم و قابله من را پيدا كرديم تا به او ثابت كنيم كه من مادرش هستم.

در ادامه از مادر شهيد خواستيم تا تعدادي از دوستان شهيد محمدرضا را براي مصاحبه به ما معرفي كند و اين شد كه پاي صحبت سرهنگ حسين كياني، همرزم شهيد محمدرضا و محمودرضا حقيقي و آقاي تقي زاده، همسنگر شهيد محمدرضا حقيقي نشستيم.

مادرش مستقيم رفت به سمت تابوت محمودرضا

¤ آقاي كياني توصيف محمودرضا بعد از شهادت محمدرضا؟

محمودرضا در همان عملياتي كه محمدرضا شهيد شد حاضر بود و از ناحيه پا مجروح هم شد. ابتدا از شهادت محمدرضا خبري نداشت و بعد آرام آرام خبر شهادت را به او دادند. بعد از شهادت محمدرضا ما خلأ وجود او را با محمودرضا برادرش پر مي كرديم و دوست داشتيم با محمودرضا ارتباط بيشتري داشته باشيم. محمودرضا در سال شهادتش آخر دبيرستان و از نظر درسي زرنگ بود، بسيار بچه ي با استعدادي بود. در سومين سال مفقودي اش بود كه از دانشگاه امام صادق(ع) نامه اي دريافت شد كه از خانواده ي شهيد خواسته بودند تا مدارك محمودرضا را كه در اين دانشگاه قبول شده بود، برايشان ارسال كنند.

محمودرضا بسيار با ادب و محجوب بود، با اينكه ما سعي مي كرديم با او صميمي باشيم ولي به دليل آنكه سن ما بيشتر بود خيلي سعي مي كرد حرمت ما را حفظ كند.

¤ بازگشت محمودرضا بعد از 13 سال مفقودي با چه اتفاقاتي همراه بود؟

محمود سال 65 شهيد شد و جسدش 13 سال بعد در سال 78 برگشت. در ظهر گرماي تير ماه بود كه مادر شهيد محمودرضا به من زنگ زد و گفت جنازه محمود را آورده اند مي خواهيم جنازه را ببينيم شما هم بياييد. ما يك جمع چند نفره بوديم وقتي وارد شديم ديديم كه در دو قسمت نزديك بيست و چند شهيد را گذاشته اند، به شكل هرمي آنها را روي هم گذاشته بودند و اسم شهدا هم رو به ما نبود، ما بايد مي رفتيم و بين شهدا، محمود را پيدا مي كرديم. ما به طرف شهدايي كه سمت ديگر بودند رفتيم ولي خدا گواه است كه مادرش مستقيم رفت به سمت تابوت محمود. پدرش گفت تو چطور او را پيدا كردي؟ مادرش جواب داد كه تو چطور پيدايش نكردي؟

وقتي تابوت را باز كرديم هيچ چيزي نبود جز يك جمجمه و تعدادي استخوان دست و پا و يك بادگير آبي رنگ كه تن محمود بود و يك پلاك كه با همان پلاك شناسايي شد. آن موقع همه رزمنده ها بادگير سبز يا آبي داشتند. ما گفتيم از كجا معلوم كه محمودرضا باشد، مادرش اين جمجمه را دستش گرفت و شروع كرد به نوازش كردن و مي گفت قطعا اين بچه من است.

¤ آقاي تقي زاده شما كه همسنگر شهيد محمدرضا بوديد؛ يكي از بارزترين ويژگي شهيد در موقع نبرد را بيان كنيد.

يكي از بارزترين ويژگي هاي محمدرضا شجاعت بود. يك نمونه كه به خاطر دارم اين است كه سال 61 در عمليات بيت المقدس، من با شهيد محمدرضا حقيقي دو نفري در يك سنگر بوديم، در طول آن عمليات بچه ها نه شهيد دادند و نه زخمي، ما از خط شكن هاي عمليات در غرب شلمچه بوديم، من و محمدرضا آرپي جي زن بوديم، كمك آرپي جي زنها هم در سنگر بودند هر جا كه عمليات مي شد و مي خواستيم پاتك بزنيم با هم مي رفتيم. هنگام نبرد خيلي شجاع و جسور بود به دليل آنكه گلوله هاي آرپي جي براي كشور گران تمام شده بود، با وجود آنكه در تيررس دشمن بوديم و دائم بر سرمان تير مي باريد بلند مي شد و نقطه هايي كه از آنجا تيربار يا آتشبار مي زدند را مورد هدف قرار مي داد. در شب تانك ها مشخص نيستند ايشان بلند مي شد و نگاه مي كرد كه گلوله ها از كجا مي آيد و همان جا را مورد اصابت قرار مي داد.

محمدرضا حدودا يك دقيقه، سرش را تا سينه از سنگر بيرون مي آورد. كساني كه جبهه رفته اند مي دانند اين كار خيلي سخت است و شجاعت زيادي مي خواهد.

مصاحبه تمام مي شود و آماده ي رفتن مي شويم. با ايما و اشاره از پدر شهيد كه توانايي حركت و صحبت ندارد خداحافظي مي كنيم و با دعاي آرامش بخش مادر شهيد راهي مي شويم: انشاءا... فرداي قيامت شهدا به پيشواز شما خواهند آمد كه براي زنده نگه داشتن نامشان بر صفحه تاريخ تلاش مي كنيد.

مناجات نامه شهيد

خدايا! شهدا رفتند و در ميدان عشق گوي سبقت ربودند؛ خدايا! خود به نفس خود آگاه ترم و از اعمال زشت و دور از ادبم به درگهت با خبر؛ خدايا! مي دانم جسارت كردم و در برابر عظمتت قد علم نمودم؛ خدايا! تو را در بسياري از موارد فراموش كردم و دنيا مغرورم نمود؛ خدايا! اگر گناهانم را نبخشي و مرا عفو ننمايي متحيرم كه كجا روم و در كدام خانه را بزنم كه خود از وجودت بي نياز باشد؟ خدايا! بنده ي فراري از درگه مولايش، راهي جز بازگشت به نزد او ندارد. خدايا! بنده اي فراري و عاصيم؛ چيزي جز عفوت مرا از خشم و غضب ايمن نمي گذارد.

بارالها! چه بسيار مواقعي كه با بي شرمي معصيت نمودم ولي تو بجاي آنكه رسوا و معذبم نمايي، پرده بر گناهانم كشيدي و آن را برملا ننمودي. الهي! اگر ذره اي از گناهانم را مردم بدانند، از من گريزان خواهند شد. خدايا! به عزتت قسم در قيامت هم رسوايم ننمايي.

خدايا! ديگر از فراق شهدا دلتنگ گرديده ام. تا كي بجاي عزيزانم عكسشان را ببينم و تا كي در فراقشان بسوزم؟ خدايا! تو را به مقدسات مرا به آنان ملحق گردان!

معبودا! به نفسم ظلم نمودم و با اعمالم آتش دنيا و آخرت را بر خود خريدم؛ خدايا با آب بخشش و كرمت آن را خاموش گردان!

رحيما! رهي جز راه ائمه (ع) گزيدم و با اعمالم آنان را آزردم؛ به كرمت آنان را از من راضي ساز!

خدايا! نامه ي اعمالم هر هفته دو بار به خدمت ولي عصر روحي لتراب مقدمه الفدا مي رسد؛ اي رحمن! مي دانم با نافرماني هاي خود مولايم را دل آزرده ام؛ خدايا جوابي ندارم؛ در پيشگاه ولي امر مرا ببخش و دل آن عزيز را از من بدبخت خوشنود نما!

خدايا! در زندگي سختي را به من بچشان! شايد پاك گرديده، لايق ديدارت گردم. معبودا! آتشي از عشقت در درونم بيفروز تا شعله كشد و سر تا سر وجودم را سوزانده، خاكستر كند.

رحيما! تو از درونم آگاه تري، حاجتم را به رحمتت مستجاب نما!

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 حاج همت، خورشید خیبر

حاج همت، خورشید خیبر


 حاج همت با نگاهی به اطراف از غبطه خوردن خود نسبت به رزمندگان گفت: "دیگر از خودم خجالت می کشم. این همه بسیجی و رزمنده با اخلاص به لشکر می آیند و با این حالت عرفانی به شهادت می رسند و من هنوز حتی مورد اصابت ترکش کوچک هم قرار نگرفته ام"


حاج همت، خورشید خیبر

 

رحمت سرشار خداوند متعال بر شهدای فضیلت، شهدایی كه با نثار خون خود، درخت با بركت اسلام را آبیاری نمودند.( مقام معظم رهبری)

یکی از فرماندهان سپاه که در شمار بهترین ها بود، شهید بزرگوار، حاج همت، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود. او که دست پرورده فرمانده بزرگی چون شهید بروجردی در منطقه شمال غرب بود، با کوله باری از تجربه جنگ کردستان با مسئولیت فرماندهی سپاه پاوه به منظور تاسیس و تشکیل تیپ 27حضرت رسول (ص)، همراه با دیگر فرماندهان اعزامی از کردستان به جنوب آمد و در عملیات فتح المبین به عنوان رئیس ستاد تیپ، ارزش های والای خود را به نمایش گذاشت.

شهید همت از همان ابتدا افتخار می کرد که با الهام از فرماندهی عالی شهید بروجردی در کردستان پا به عرصه جنگ جنوب گذاشته است و توانایی های او زمانی متجلی شد که سردار بزرگ لشکر27حاج احمد متوسلیان در لبنان به اسارت دژخیمان اسرائیلی درآمد و پرچم هدایت و فرماندهی سکان این کشتی موج شکن به دست حاج همت افتاد.

فرمانده پیشتاز

جنگ داخلی کردستان به وجود آورنده چندین فرمانده بزرگ از جمله حاج همت بود که توانست در طول چندین عملیات بزرگ با مهارتش در میدان نبرد و با تاکتیک دقیق خود، عرصه را بر ارتش کشوری که بیشترین هزینه ها و کمک تسلیحاتی متحدان را دریافت کرده بود، تنگ کند.

شهید همت از همان ابتدا افتخار می کرد که با الهام از فرماندهی عالی شهید بروجردی در کردستان پا به عرصه جنگ جنوب گذاشته است و توانایی های او زمانی متجلی شد که سردار بزرگ لشکر27حاج احمد متوسلیان در لبنان به اسارت دژخیمان اسرائیلی درآمد و پرچم هدایت و فرماندهی سکان این کشتی موج شکن به دست حاج همت افتاد

لشکر 27 حضرت رسول (ص) لشکری با تجربه بود. با اینکه رزمندگان این لشکر اغلب از شهر تهران و قشرهای مختلف جامعه در آن شرکت داشتند، احساس های تند، منطق قوی و تهور عاقلانه در این لشکر حاکم بود و دورنمای بهتری را در کسب موفقیت عملیات ها از خود بروز می داد. رزمندگان تهرانی به اندازه بزرگی و پیچیدگی محلات تهران در بعد فرهنگی از افکار گونه گون و متفاوتی برخوردار بودند. در چنین وضعیتی ایجاد تفاهم در بین رزمندگان، فرماندهان رده ها و هماهنگی با مسئولان کشور، که نقشی در تحرکات سیاسی داشتند، انصافاَ ، خود فرماندهی مستقلی را می طلبید. شهید همت با دوراندیشی منحصر به فرد، این لشکر را از جاده مدارا و سعه صدر خود با درایت و تدبیر خاصی عبور می داد.

اختلافاتی که احیاناَ براساس سلیقه ها در لشکر رخ می داد، گاهی چنان پیچیده می شد که نیاز به شناخت عملکرد در مصلحت بود و او مصلحت ها را به نفع ارتقاء و حفظ و انسجام لشکر، خوب می شناخت و بر آن اساس اقدام می کرد. اگر کمی احساس می کرد لشکر از نظر روحی دچار ضعف شده است با یک سخنرانی و حضور به موقع در صحنه و گرم گرفتن با رزمندگان، اعم از کادر یا بسیجی، روحیه لشکر را بازسازی می کرد. افسوس که زبان و قلم در معرفی فرماندهانمان قاصر است و نه تنها نتوانستیم آن گونه که شایسته وجود آنان است به جهانیان، بلکه حتی به مردم خود بشناسانیم.

حاج همت، خورشید خیبر
وامدار بسیجیان

سید علیرضا ربیعی هاشمی یکی از همرزمان شهید همت درباره این شهید بزرگوار می گوید: جلسات زیادی شاهد طرح های عملیاتی بوده ام. حاج همت با بیانی شیوا و استعداد سخنوری در بین فرماندهان لشکر، گفت وگو کننده ای برجسته بود. این مطلب را هنگامی که برای اولین بار قبل از عملیات والفجر یک در قرارگاه نجف، جلسه مشترکی بین فرماندهان سپاه و ارتش تشکیل شده بود، دریافتم.او در آن جلسه پرثمرترین فرایندهای ذهنی را در زمینه طرح های نظامی ارائه داد. وی با اینکه تا آن زمان دوره های عالی فرماندهی و جنگ را ندیده بود، تمام تدابیر فرماندهی از رأس تا بدنه را در لشکر مد نظر قرار می داد و تمام اطلاعات را از تهیه برآورد اطلاعاتی، انجام فعالیت های مداوم اطلاعات رزمی، استفاده به موقع از اطلاعات، دادن اطلاعات در حد نیاز به واحدهای مربوط، هماهنگ کردن مخابرات، مهندسی، پشتیبانی رزمی، توجیه ودریافت گزارش های عملکرد آنها، هماهنگ ساختن تمام مراقبت های تأمینی تاکتیک  گردان ها هنگام نبرد، شناسایی دقیق زمین، جو و دشمن، راه های تدارکاتی و مشخص کردن تمام مجهولات زمین و دشمن را کاملاَ برای آمادگی عملیاتی گسترده برای رده ها مانند یک فرمانده نظامی کهنه کار توجیه می کرد.

آنچه مرا بیشتر تحت تأثیر قرار داد این بود که حاج همت با مشغله ای که جنگ برایش به وجود آورده بود، کمتر مطالعه داشت یا از مشاوره استفاده می کرد؛ در عین حال، علاوه بر طرح ها و برنامه های جنگ، رویدادها و پیچیدگی اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را با آمیزه بی نظیری از ذکاوت و دانش مورد بحث قرار می داد.

زمانی در یکی از نیمه های شب در قلاجه در مسیر جاده مشغول صحبت کردن بودیم، او بسیار در خود فرو رفته بود. آن شب فضای ملکوتی بر فراز چادرها، درختان و سنگلاخ های قلاجه پرتو افکنده بود. خیل رزمندگان که عدد آنها فقط با وسعت بصیرت خداوند متعال قابل شمارش بود در حال ادای نماز شب و راز و نیاز با او بودند. حاج همت با نگاهی به اطراف از غبطه خوردن خود نسبت به رزمندگان صحبت به میان آورد و این جمله را گفت: دیگر از خودم خجالت می کشم. این همه بسیجی و رزمنده با اخلاص به لشکر می آیند و با این حالت عرفانی به شهادت می رسند و من هنوز حتی مورد اصابت ترکش کوچک هم قرار نگرفته ام.

از آنجا که ما اعتقاد داریم بهترین ها نخستین کسانی هستند که در جنگ اسلام علیه کفر مورد انتخاب خداوند قرار می گیرند و به شهادت می رسند، خورشید خیبر نیز یکی از بهترین ها بود

همان جا احساس کردم این جمله حاج همت با اخلاص تمام از متن کردار و از درون جان و از صمیم قلب بر زبانش آمد. یک لحظه به چهره اش در آن تاریکی شب نگاهی انداختم. احساس کردم آتش نگاه و دل بی قرارش در آن سحر و آسمان پرستاره، شوق وصل رخ یار را انتظار می کشد.

از آنجا که ما اعتقاد داریم بهترین ها نخستین کسانی هستند که در جنگ اسلام علیه کفر مورد انتخاب خداوند قرار می گیرند و به شهادت می رسند، خورشید خیبر نیز یکی از بهترین ها بود.

زندگی نامه شهید حاج محمد ابراهیم همت

شهید حاج محمد ابراهیم همت در دوازدهم فروردین سال 1334در شهرضا در خانواده ای متدین و مستضعف به دنیا آمد و در بطن مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلای معلی و زیارت قبر سالار شهیدان شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش کربلا عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.

حاج همت، خورشید خیبر

محمد ابراهیم در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و وارد مدرسه شد، در دوران تحصیل از هوش و استعداد زیادی برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را به پایان رساند، هنگام فراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار و تلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل به دست می آورد و از این راه به خانواده زحمتکش خود نیز کمک می کرد.شهید حاج محمد ابراهیم همت پس از پایان دوران سربازی که در لشکر توپخانه اصفهان سپری شد، شغل معلمی را برگزید و در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم پرداخت.

شهید همت، عارفی وارسته و ایثارگری سلحشور بود که جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و کسب رضای حضرت احدیت شب و روز تلاش می کرد و سخت ترین و مشکل ترین مسئولیت نظامی را با کمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش خاطر می پذیرفت. وی پس از شروع جنگ تحمیلی به صحنه کارزار وارد شد و طی سالیان حضور در جبهه های نبرد خدمات شایان توجهی از خود برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او فرماندهی مدیر و مدبر بود. بینش سیاسی بعد دیگری از شخصیت والای او به شمار می رفت. به مسائل لبنان و فلسطین و سایر کشورهای اسلامی زیر سلطه دشمن بسیار می اندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول خدا(ص) در ستیز بوده است.

سرانجام شهید حاج محمد ابراهیم همت در عملیات خیبر در براثر اصابت ترکش گلوله توپ در تاریخ 17/12/1362 به ملکوت اعلی پیوست و در کنار ارواح طیبه شهدا و همرزمان شهیدش جای گرفت.

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 خاطرات همسر شهید همت

چمشمش که به بچه ها و سنگر ها می افتاد، دیگر حواسش به هیچ چیز نبود. یک روز بیشتر از عروسی مان نگذشته بود.می رفتیم پاوه ،هر جا می رسید پیاده می شد و با بسیجی ها حال و احوال می کرد. وقتی پیاده شد،چند نفر که بیرون بودندجلو دویدند، شروع کردن بدن و لباس حاجی را دست کشیدن و بویدن. باران روی بدن حاجی سر می خورد،باد گیرش را هم از توی ماشین بر نداشته بود.یکی شان انگار همت پدرش باشد،شانه و دست او را بوسید و با دلتنگی گفت:این چند روزی که نبودید سنگر مون را آب گرفت خیلی اذیت شدیم. حاجی با حوصله گوش می داد. دست هایش را از دو طرف قلاب کرده بود پشت آنها انگار می خواست همه شان را در حلقه دو دستش جا دهد..


همسر شهید
|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 امداد غیبی از زبان شهید همت

امداد غیبی از زبان شهید همت


نیمه شب بود و صدای تیر اندازی از اطراف مقر به گوش می‌رسید. با هماهنگی فرمانده، بچه‌ها را داخل سنگر مستقر کردیم.

کمی بعد من و سه نفر دیگر از برادران مأمور شدیم که به اطراف مقر برویم و پس از شناسایی بر گردیم. تاریکی و سکوت بر همه جا حاکم بود و تنها صدای نفس‌هایمان را می‌شنیدیم. سکوت چنان بر همه جا مستولی شده بود که گویی در این دنیا هیچ کس وجود ندارد.

به آرامی جلو رفتیم و هوشیارانه اطراف را زیر نظر داشتیم. ناگهان تعدادی از نیروهای دشمن را دیدیم و بی درنگ آن‌ها را به رگبار بستیم. چند نفر از آن‌ها زخمی شدند و بقیه که فکر می‌کردند، تعداد ما خیلی زیاد است، پا به فرار گذاشتند. با این که تعدادمان خیلی کم بود، به یاری خدا آن‌ها را فراری دادیم.

5/ 5/ 1362

 

*

برادرم «رمضان» می گفت: «یک بار نیروهای عراقی با هواپیما بمب های شیمیایی متعددی اطراف ما ریختند. هنوز لحظاتی از بمباران نگذشته بود که ناگهان احساس کردیم باد تندی شروع به وزیدن کرد. همه جا را گرد و خاک شدیدی فرا گرفت. باد، مواد شیمیایی را که از بمب ها متصاعد می شد به طرف خط عراقی ها که فاصله ی چندانی با ما نداشت می برد و ما شاکر از این امداد غیبی الهی، شاهد هلاکت و شیمیایی شدن نیروهای بعثی به دست خودشان بودیم.

ناگهان احساس کردیم باد تندی شروع به وزیدن کرد. همه جا را گرد و خاک شدیدی فرا گرفت. باد، مواد شیمیایی را که از بمب ها متصاعد می شد به طرف خط عراقی ها که فاصله ی چندانی با ما نداشت می برد و ما شاکر از این امداد غیبی الهی، شاهد هلاکت و شیمیایی شدن نیروهای بعثی به دست خودشان بودیم

*  

چند شب قبل از حمله، نیروهای تخریب چی در حال خنثی سازی میدان مین برای باز کردن معبری برای عبور بچه ها بودند، که ناگهان به نیروهای گشتی دشمن برخورد کردند. آنها ساکت روی زمین دراز کشیدند و شروع به خواندن آیه «وجعلنا من بین ایدیهم سداً و...» کردند.

بچه ها می گفتند عراقی ها تا چند قدمی ما آمدند، ولی ما را ندیدند؛ حتی یکی از آنها با پوتین روی دست یکی از ما پا گذاشت، ولی باز هم نفهمید. عراقی ها بدون اینکه بویی از ما ببرند بازگشتند.

 *

ما در صحنه های جنگ، در لحظات زیادی از امدادهای غیبی برخوردار بودیم. در عملیات "روح الله" در جبهه نوسود، یک شب قبل از عملیات در تاریخ دهم تیرماه 1360 یکی از برادرهای رزمنده ی ما، آن شب در عالم خواب دید که امام[خمینی] به خواب او آمده و می فرماید: حمله کنید، آقا امام زمان(عج) پیشاپیش شما است! این برادر صبح که بیدار شد، خطاب به برادران دیگر در مسجد نودشه گفت که امام به خواب او آمده و چنین مطالبی را فرموده اند. تمام برادرها تجهیزات بستند و آمدند به من گفتند: ما در همین روشنایی روز حرکت می کنیم تا برویم با عراقی ها بجنگیم، چرا که امام(ره) چنین فرموده اند. من با اصرار، آنها را قانع کردم که حمله را در شب انجام بدهند. در شب عملیات، نیروهای اسلام به رغم تعداد کم، چنان حمله ای بر دو گردان عراق بردند که شاید در تاریخ جنگهای جهان بی سابقه باشد و پیروز شدند. یک افسر عراقی که او را اسیر گرفتیم می گفت: به نظر من شما حداقل با دو گردان به ما حمله کردید. وقتی با اصرار زیاد او را قانع کردیم که نیروهای ما کمتر از یک گردان بوده، آن افسر عراقی به گریه افتاد و گفت: وقتی در آغاز حمله، شما داشتید الله اکبر می گفتید تمام کوهها داشتند با شما تکبیر می گفتند! ما فکر کردیم که تمام کوهها از نیروهای شما پر شده، این بود که آمدیم و تسلیم شدیم!

«فرازی از سخنان شهید همت _ مرداد 1361»

|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 دو عکس از شهید همت


777.jpg



shahid hemmat0009111.jpg
|+| نوشته شده توسط ندای انتظار در  |
 
 
 
بالا